... الهی راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی ، دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی
غصه هایت که ریخت ، تو هم همه را فراموش کن دلت را بتکان اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند فقط از لابه لای اشتباه هایت ، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت ... دلت را اگر محکم تر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت ... باز هم محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه ی آن عشق های بچه گانه هم بیفتد ... حالا آرام تر ، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین ، چه تفاوت می کند ؟ خاطره ، خاطره است باید باشد ، باید بماند .... کافی ست ؟ نه ، هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است تکاندی ؟ دلت را ببین چقدر تمیز شد ... دلت سبک شد ؟ حالا این دل جای " او " ست دعوتش کن این دل مال " او " ست همه چیز ریخت از دلت ، همه چیز افتاد و حالا و حالا تو ماندی و یک دل یک دل و یک قاب تجربه یک قاب تجربه و مشتی خاطره مشتی خاطره و یک " او " خانه تکانی دلت مبارک .... قلب من قالی خداست تار و پودش از پر فرشته هاست پهن کرده او دل مرا در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب برق می زند قالی قشنگ و نو نوارمن از تلاش آفتاب شب که می شود خدا روی قالی دلم راه می رود ذوق می کنم گریه می کنم اشک من ستاره می شود هر ستاره ای به سمت ماه میرود یک شبی حواس من نبود ریخت روی قالی دلم شیشه ای مرکب سیاه سال هاست مانده جای آن جای لکه های اشتباه .... ای خدا به من بگو لکه های چرک مرده را کجا خاک می کنند؟ از میان تار و پود قلب جای جوهر گناه را چطور پاک می کنند؟ آه آه از این همه گناه و اشتباه آه نام دیگر تو است آه بال می زند به سوی تو کبوتر تو است قلب من دوباره تند تند می زند مثل اینکه باز هم خدا روی قالی دلم قدم در میان رشته های نازک دلم نقش یک درخت و یک پرنده کاشته قلب من چقدر قیمتی است چون که قالی ظریف و دست باف اوست این پرنده ای که لا ی تار و پودش است هد هد است می پرد به سوی قله های قاف دوست .... عرفان نظرآهاری خدایا چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند عظمت و ژرفای تو را نمی شناسم فقط میدانم ... که معبود این دل خسته هستی و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد ....
ای خدای کوه ، خورشید ، دنیا ، گُل ، پروانه ، شبنم ... تو را قسم به وصف بی پایانت تو را قسم به لحظه دعا تو را قسم به لحظه توبه تو را قسم به لحظه گریه تو را قسم به لحظه ای که دلم شکست ... نگذار از تو بخواهم ... بیشتر از آنچه که داده ای ... لطیفا ... لبخندها و اشکها ، آیینه ی دل ما را با آفتاب نگاهت روشن گردان و بر سینه های پر درد ما جویبار عشق و ایمان را جاری ساز... تا دل خویش را به امید تبسم تو مصفّا گردانیم و فرهاد جانمان را به ناز نگاه تو ، شیرین نماییم ... مهربانا ... با فروغ نگاهت ، واژه های جانم ، زیباترین ترانه ی عشق و شکر گزاری را تنها برای تو می سرایند و جام دیدگانم از اشک نیاز من و مهر تو لبریز می گردد و من تنها با نوشیدن جرعه ای از سرچشمه ی بیداری نماز از تو می خواهم که هیچگاه نعمت عافیت ، صبوری و امید را از زندگانیم نستانی ...
کوله بارت بر بند ... شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم ... می شود آسان رفت می شود کاری کرد که رضا باشد او ای سبکبال ، در این راه شگرف ، در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت ... هرگز از یاد مبر من جا مانده بسی محتاجم ... بندگان خدا ... بدانید که خداوند شما را بیهوده نیافریده و شما را به خود وا ننهاده ... دانست که اندازه ی نعمتش بر شما چه مقدار است ، و احسانش بر شما چه اندازه است . پس از او پیروزی بخواهید و رستگاری بجویید ... از او نیازهایتان را طلب نمایید و عطایایش را درخواست کنید که میان او و شما پرده ای و یا درب بسته ای مانع و حائل نیست ... او همه جا هست و در هر زمانی حاضر است و با هر انس و جنی قرین است ... بخشیدن ، رخنه ای در گنج او پدید نمی آورد ، و عطا کردن ، از خزانه اش نمی کاهد ... هیچ درخواست کننده ای ، سرمایه ی او را به پایان نرساند ، کسی او را از توجه به دیگری باز نمی دارد ، و صدایی او را از صدای دیگر غافل نمی سازد ....
پی نوشت : باسلام خدمت تمامی دوستان و عرض معذرت به خاطر غیبت حدودا یک ماهه وجواب ندادن کامنتای پر مهر عزیزان ... به خاطر سفری که برام پیش اومده بود نتونستم پاسخگوی محبتهای شما عزیزان باشم . چند روزی که در جوار حضرت رقیه (س) و بی بی حضرت زینب (س) بودم ، دعاگوی همه ی خوبان بودم ... ان شاءالله در اولین فرصت بتونم محبتهای بی دریغ مهربانان رو پاسخگو باشم ... ما را به دعا کاش فراموش نسازند رندان سحر خیز که صاحب نفسانند ... التماس دعا در پناه یزدان منان همتت را بالا ببر ، همه ی نبودنت را ، همه ی عجزت را همه ی نقصت را با همه ی بودن ، قدرت ، کمال و بزرگی خدا جبران کن ... خواستن را کوچک ندان و از تکرار خسته نشو ... همه ی امیدت را در صندوقچه ی دل ، همچو گنجی گران ، حفظ کن ... باور کن که او سمیع و علیم است و همه ی خواسته های تو برای او سر سوزنی زحمت ندارد ... از خودش بخواه که خسته نشوی ... از او بخواه که دستانت را بگیرد و برساندت ... از هر فرصتی برای تکرار خواهش ات استفاده کن ؛ صبر کن تا زمان استجابت تو قرین اذنش شود و آنوقت خواهی دید چگونه به وعده ی اجابتش عمل می کند ... تقوا بخواه ، اطاعت بخواه ، خوب بودن ، لایق شدن ، پرواز کردن در مسیر آسمان را ... مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است اعجاز خلقت است و برابر نداشته است وقت طواف دور حرم فکر می کنم این خانه بی دلیل ترک برنداشته است دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی آیینه ای برای پیمبر نداشته است سوگند می خورم که نبی شهر علم بود شهری که جز علی در دیگر نداشته است طوری ز چارچوب ، در قلعه کنده است انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است ! یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود ، یا جبریل واژه ی بهتر نداشته است چون روز روشن است که در جهل گم شده است هر کس که ختم نادعلی برنداشته است این شعر استعاره ندارد برای او تقصیر من که نیست ، برابر نداشته است ! سید حمیدرضا برقعی میلاد امام علی(ع) آغازگر اشاعه عدالت و مردانگی و معرف والاترین الگوی شهامت و دیانت، بر عاشقانش مبارک باد . . .
ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود بال های خویش را دست توسل کرده بود وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا .... اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد ..... وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها هر روز بی تو روز مباداست آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند آیینه ها که دعوت دیدارند دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار دیوارهای صاف دیوارهای شیشه ای شفاف دیوارهای تو دیوارهای من دیوارهای فاصله بسیارند آه.. دیوارهای تو همه آیینه اند آیینه های من همه دیوارند .... مرحوم قیصر امین پور دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده ست شیرین شده ست و ماحصلش این غزل شده ست تاثیر مهر مادری ات بوده بر زبان دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده ست شیرین شده ست و ماحصلش این غزل شده ست این واژه ها اگر به تغزل بدل شده ست مادر ! حضور نام تو در شعرهای من لطف خداست شامل حال غزل شده ست غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم این مسئله میان من و عشق حل شده ست سیاره ای که زهره نشد آه می کشد آه است و آه آن چه نصیب زحل شده ست زهرایی و تلألؤ نور محبتت در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده ست با نام تو هوای غزل معنوی شده ست بی اختیار وارد این مثنوی شده ست هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری نامت مرا مسافر لاهوت کرده ست لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده ست از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت باید برای بردن نامت وضو گرفت نور قریش ! تا که تویی صاحب دلم غرق خداست شعب ابی طالب دلم عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی ست حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی ست از این شکوه ، ساده نباید عبور کرد باید مدام زندگی ات را مرور کرد چون زندگیت ساده تر از مختصر شده ست پیش تجملات ، جهازت سپر شده ست ..... آئینه ای و سنگ صبور پیمبری در هر نفس برای پدر مثل مادری اشک شما عذاب بهشت است ، خنده کن لبخندت آفتاب بهشت است ، خنده کن دنیای ما نبوده برازنده ی شما هجده نفس زمین شده شرمنده ی شما آئینه ای نهاده خدا بین سینه ام حس می کنم مزار تو را بین سینه ام مانند آن خسی که به میقات پر کشید قلبم به سوی مادر سادات پر کشید ... سید حمیدرضا برقعی دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید . من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم . هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است ... بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی . و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است . و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است . اگر سیمرغی هست ... پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است . باید رفت و بسیار رفت . باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد . اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت . اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد . و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی ؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی . سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم ... و هفت سینی می چینم ... از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است ... 


![]()
![]()


![]()

![]()
ای صاحب و دانای نگاهها ، 
![]()


![]()

![]()




حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین
هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین![]()

![]()


![]()




![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


